وقتی که شادی ام متولد شد ، آن را در آغوش گرفتم و بربام خانه ام ایستادم و فریاد زدم بیایید همسایه ها ، بیایید و ببینید.
چون امروز شادی ام متولد شد
بیایید و این چیز مسرت بخش را که در آفتاب می خندد ، در آغوش بگیرید.
اما هیچ یک از همسایگان برای دیدن شادی ام بیامدند.
بسیار متحیر شدم.
مدت هفت ماه و هر روز از بام خانه شادی ام را جار زدم
و هنوز هیچ کس اعتنایی نکرد ،
و من و شادی ام تنها ، ناخواسته و نادیده مانده ایم.
شادی ام کم کم خسته و کسل شد
چون قلب هیچ کس جز من ، او را عاشقانه در آغوش نگرفت و لب هیچ کس دیگری ، لبهای او را نبوسید.
شادی ام از تنهایی مُرد.
و اکنون فقط شادی مُرده ام را با یاد آوری غم مُرده ام ، به خاطر می آورم.
به خاطر پاییزی است که در هنگام وزش باد برای مدت زمان کوتاهی زمزمه می کند و بعد خاموش می شود
جبران خلیل جبران
کتاب پیامبر
* دلهایی که در مواقع رنج و درد باهم یکی می شوند ،
با شادی و نشاط از هم جدا نمی شوند
پیوندهایی که در هنگام ناراحتی گره می خورند
محکم تراز گره هایی شادی و خوشی هستند.
عشق که با اشک شسته شده باشد ،
تا ابد زیبا و پاک باقی می ماند.
* روح آرامش را در تنهایی و انزوا می یابد.
پس از دست انسان فرار میکند ، همچون غزال زخمی که گله را ترک می کند و در دخمه اش مخفی می شود ،
یا خوب میشود یا می میرد.
* عشق غبار متراکمی است که وجود آدمی را از هرطرف در بر میگیرد ، و اسرار هستی را از او پنهان میکند ، به طوری که او فقط سایه های لرزان آرزوهایش را می بیند که در میان تخته سنگ ها این سو و آن سو می روند ، و فقط طنین فریاد هایی را از دره ی تهی و پوچ میشنوند.
نوشته هایی از:
جبران خلیل جبران
بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " ، " اثر اگوپری " را می شناسید ، اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم ، اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش می نیسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد:
" مطمئن بودم مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بع شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها در رفته باشد، یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم، ولی کبریت نداشتم.
از میان نرده ها به زندان بانم نگاه گردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری؟ " به من نگاه کرد، شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک ار که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای مارا پر کرد . می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد، ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشم هایم نگا کرد و لبخند زد. من جالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم، نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان، عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: " آره ایناهاش "
اشک به چشم هایش هجوم آورد. گفتم که میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم ... دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشمهای او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه حرفی بزند ، قفل در سلول مرا باز کرد، بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی میشد، هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهام گذاشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
10 دقیقه بعد : 10 قاشق چای خوری شکر وارد بدنتان می شود. میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی شوید؟ چون اسید فسفریک ، طعم آن را کمی میگیرد و شیرینی اش را خنثی میکند .
20 دقیقه بعد : قند خونتان بالا می رود و منجر به ترشح ناگهانی و یک جای انسولین می شود . کبدتان شروع می کند به تبدیل قند به چربی تا قند خون ، بیشتر از این بالا رود .
40دقیقه بعد : حالا دیگر جذب کافئین کامل شده ؛ مردمک هایتان گشاد می شود ، فشار خونتان بالا می رود و دد پاسخ به این حالت ، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می کند . گیرنده های آدنوزین مغز حالا بلوک میشوند تا از احساس خواب آلودگی جلوگیری کنند .
45 دقیقه بعد : ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند و مراکز خاصی در مغز ، که حالت سرخشی ایجاد می کنند ، تحریک می شوند. این همان مکامیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجادسرخوشی می شود .
بعد 60 دقیقه : اسید فسفریک موجود در نوشابه ، داخل روده کوچک ، به کلسیم ، منیزیم و روی می چسبد . متابولیسم بدن افزایش پیدا می کند ، میزان بالای قند خون و شیرین کننده های مصنوعی ، دفع هر چه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می شود .
مدتی بعد : کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرار آور) وارد عمل می شود . حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود ، بیش از پیش از طریق ادرار دفع می شود و به همراه آن مقادیر زیادی آب سدیم و دیگر الکترولیت ها نیز از دست می رود .
مدتی بعدتر : کم کم آن غوغایی که در بدنتان ایجاد شده بود فروکش می کند و نوبت به افت قند میرسد . در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک پذیر می شوید یا خیلی کرخت و بی حال . حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید ، دفع کردغه اید ؛ آبی که می شد به جای اسید و کافئین و شکر ، حاوی مواد مفیدی برای بدنتان باشد . تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین می رود و شما هم هوس یک نوشابه دیگر میکنید .
حالا بازم نوشابه میخوری؟؟؟؟؟
باور نميكرد وقتي براش گفتم عاشق زندانم اما وقتي بيشتر تعجب كرد وقتي گفتم تازه آزاد شدم و دلم واسه سلولم لك زده خلاصه همه حرفامو شوخي گرفت و خنديد فكر كرد باهاش شوخي ميكنم اما من دوست نداشتم اينجوري فكر كنه
چند وقت گذشت و تو اين مدت كلي براش از حبس و زندانو سلولم گفتم ، بهش گفتم همش تو انفرادي بودم آخه جرمم خيلي سنگين بود ، گفتم باوجود اينكه اصلا حاظر نبودم به زور انداختنم بيرون اما يه روز بهش گفتم ديگه دلم هواي سلول انفراديمو نكرده ديگه كم كم دارم فراموشش ميكنم اما خوشحالم چون دباره ميرم زندان ؛ گفتم دعا ميكنم انفرادي باشه دوست دارم جرمم به همون سنگيني باشه ديگه طاقت نياوردو با لحن خيلي ناراحت گفت : "زندان" "سلول" "زندان" ؟ خودت ميدوني چي داري ميگي؟
من از خوشحالي زندان و از لحن گفتن اون كه خيلي تعجب كرده بود خندم گرفت ، تو چشماش نگاه كردمو گفتم تازه بايد خوشحالم باشي با اين حرفم بيشتر تعجب كرد ؟ گفتم آخه كليد سلول انفراديم دست توئه با تعجب گفت چرا من گفتم چون من تنها مجرمي ميشم كه به سنگينترين جرم كه دوست داشتن تو هست تو سلول قلبت زنداني انفراديم !!!

ماه من بیا در آسمان تاریک شبهای من، منی که فانوس به دست همه کوچه هارا پیموده ام حتی سوسوی ستاره ای راهم را روشن نکرد بیا که شبهایم بی مهتابت تاریک است و هجم سرد کوچه ها خالی. نمیدانم به کدامین کهکشان ها سر بزنم و سراغت را از کدامین ستاره ها بگیرم حتی ماه هم دیگر نشانی از تو ندارد. نمیدانم اما میترسم احساس میکنم تو مرا در همه کهکشان ها با همه ستاره های خاموش تنها گذاشته ای به کدامین گناه نمیدانم ...؟ دیگر نه ستاره ای هست نه ماهی که پیامم را به تو بگوید حتی خورشید را هم برای نوشتن نامه ای که باز گردی مرکب کردم اما و باز هم نیامدی و من همچنان شبها با فانوس در کوچه های تاریک میگردم به امید اینکه سوسوی ستاره ای دور از تو خبر آورد.
بهاره گم شده؟!!
انگار همه چیز داره نو میشه! انگار فصل داره عوض میشه! اما ...
بوی بهارو میشه همه جا حس کرد، رنگشو دید حتی شور و شوقشو میشه تو نگاه هر آدمی پیدا کرد حتی بابابزگها و مادر بزرگها؛ بچه با چه شوری دست تو دست مامن و بابا میرن خرید عید، با چه احساسی ماهی قرمزشونو تو بین او همه ماهی چشم لانتظار تنگ بولوری انتخاب میکنن، همه تو قکر عیدی شب عید و آجیل و مهمونی و بازی ... هستن، هنوز عید نشده همه بهاری شدن، اما من ... من که قبل همه آدمها بهارو حس میکردم و میدیدم ... نمیدونم چرا الان با این همه چیزی که بهم میگه داره بهار میاد فکر میکنم هنوز زمستونم؟! انگار همه چیز خیلی غیر منتظره است! انگار قرار نوبده حالا حالاها بهار بیاد ! کاش منم مثل همه آدها بهاری بودم ... خیلی وقته بهارو گم کردم و هرسال که بهار میاد من هنوز همون زمستون سرد و کهنم ... شاید جایی جا گذاشتمش؟! اما نه!
انگار یکی بهارمو با خودش برده؟!
______________________________________________________
ماهی شب عید
امروز کنار تنگ ماهی شب عید نشسته بودم، باهاشون حرف میزدم، آخه اونها ساکت به همه حرفای دلم گوش میکنن و من فقط همینو میخوام؛ بهشون میگفتم خوش بحالشون اگه بخوان گریه بکنن هیچ کسی اشکاشونو نمیبینه اما من ... اما وقتی خوب بهشون نگاه کردم فهمیدم که چقدر تو این قفس بولوریشون تنهان و دلشون لک زده واسه آبی دریا اما چه فایده که اونها با همون فقس بولوریشون قشنگیه سفره هت سینمونن، کلی دلداریشون دادم و بهشون گفتم که چقدر دوستشون دارم اما هنوزم میدیدم چقدر ناراحت هستن، اونجا بود که یادم خودم افتادم و دیدم که منم یه جورایی مثل اونا زندانیم؟ زندانی تو قفسی که آدما واسم ساختن و نمیدونم قفل این قفس تنهایی و کجا جا گذاشتن یا به دست کی دادن!؟ اونا هم مثل من دلداری میدادن و میگفتن که خیلی دوستم دارن اما هنوزم غم این قفس تنهایی تو همه وجودمه! حالا فهمیدم چرا ماهی قرمز وقتی شب عید میشه دلش میگیره!
صبح که بیدار میشم مامان میگه: پاشو دختر زود باش باید صبخانه بخوری، اگه دیر پاشی همه میگن چه دختر خابالویی،پاشو بدونن دختر خوبی هستی!!!
وقتی بیدار میشم مامان میگه: دست و روتو خوب بشور تا خانم بشی همه بگن چه دختر تمیز و خوبی!!!
سر میز صبحانه بابا میگه: چرا لقمه هاتو نمیخوری؟ بخور دختر بابا تا بزرگ بشی، خانم بشی، بخور دختر خوبم!!!
موقع لباش پوشیدن بهم میگن:خوب و مرتب باش تا همه بگن چه دختر خوبی!!!
تو راپله مامان و بابا کلی سفارش میکنن:
- تو سرویس با راننده حرف نزنی
- دستتو از پنجره بیرون نکنی
- هله هوله نخوری
- خوب درس بخونی
- هواستو جمع بکنی
- تا ماشین بیاد با غریبه ها حرف نزنی
...
باشه دختر خوب!!!
تو سرویس راننده میگه: به چیزی دست نزنی؟ آفرین دختر خوب!!!
تو مدرسه هم خانم معلم میگه: آفرین دختر خوب!!! باکس حرف نزن و درسو خوب گوش کن؛
تو حیاط هم خانم ناظم میگه: دوختر خوب تو حیاط نمیدوود، دوستشو هل نمیده، لباس و مقنه کسی و نمکشه؛ تو که از این کارا نمیکنی دختر خوب!!!
وقتی میرسم خونه مامان میگه: داداش کوچولو بیدار نکی؛ ناهارتو بخور و کارای مدرستو انجام بده، آفرین دختر خوب مامان!!!
وقتی هم بابا میرسه خونه بازم مامان میگه: بابارو اذیت نکنی آخه بابایی خسته است، دختر خوب!!! (پس من کی با بابام بازی بکنم؟؟؟ )
شب هم باید مسواک بزنم، برنامه فردا بذارم تو کیفم و زود بخوام تا بشم دختر خوب!!!
یه روز گفتم مامان یه سوال؟
- جانم بپرس دختر خوبم!!! (بازم دختر خوب )
اگه یه روزی این کارهارو نکنم چی میشه؟
- چه کارایی نازنینم؟
اگه زود بیدار نشم، دستو رومو نشورم، همه لقمه هام نخورم
، خوب لباس نپوشم، با راننده سرویس حرف بزنم ، ... دختر خوبی نیستم؟
- نه گلم، دختر خوبی هستی؛ اما اگه این کارهارو بکنی همه اونایی که دوستشون داری تورو دوست دارن، آخه همیشه یه دختر خوب دوست داشتنیه
هرچی بزرگتر میشم سعی میکردم کارایی بکن تا دختر خوبی باشم، تا همه دوستم داشته باشند
... حالا 14 سال از اون روزا میگذره
همه اون روزها ، هفته ها ،ماه ها، سال ها که تلاش میکردم خوب باشم تا همه بگن چه دختر خوبی و همه دوستم داشته باشند تا ... اما نمیدونم چرا تو همه این سالها که خواستم دختر خوبی باشم، خواستم کارهای خوب بکنم تا همه دوستم داشته باشند؟!! نه تنها دوستم نداشتن بلگه اذیتم هم کردن و بجای خوبی ...!!! حالا نمیدونم من اشتباه کردم یا...؟
حتما اشتباه میگفتن که باید خوب باشم وقتی همه ...
حالا میخوام بعد این همه سال دیگه دختر خوب نباشم!!! شاید دوستم داشته باشند!!!
به تو از تو مینویسم ، به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته برباد
وقتی که بن بست غربت ، سایه سار فقسم بود
زیر رگبار مصیبت ، بیکسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغ هم گریه میکرد
قاصد چشم تو آمد ، مژده روئیدن آورد
به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق ، در حضور حضرت تو
ای که میسوزم سرو پا ، تا ابد در حسرت تو
به تو نامی مینویسم ، نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم ، قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها باتو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگزیرم ، گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم ، پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود
باید از هم میگذشتیم ، برتر از ما عشق ما بود
ای تو یارم روزگارم ، گفتنی ها باتو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
به تو نامه مینویسم ، ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو ، گم شد و به قصه پیوست
( ابی : به تو نامه مینویسم )
دانستن این نکته ها درباره استفاده بهتر از رنگها مفید است :
برای لاغر شدن
، از بشقاب و رومیزی آبی استفاده کند ؛ رنگ آبی اشتها را کم میکند .
اگر مضطربید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است
، از رنگ سبز استفاده کند ؛ رنگ سبز آرامش بخش است و فشار خون را کاهش میدهد .
اگر بیحال و بی حوصله اید
، رنگ نارنجی را انتخاب ؛ هنگام استحمام صبحگاهی ، از حوله نارنجی استفاده کنید . رنگ نارنجی بی حالی شما را از بین میبرد .
اگر به کم خونی مبتلایید
، میوه های قرمز رنگ مانند گیلاس و توت فرنگی میل کنید . همچنین ، میتوانید از گوشت قرمز استفاده کنید .
اگر کم خوابی دارید ،
وسایل اتاق را به رنگ بنفش در آورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید ؛ رنگ بنفش آرامش دهنده ، و خواب آور است .
، از رنگ نیلی استفاده کنید ؛ رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید .


